Last Comment

Calendar

May 2012
MonTueWedThuFriSatSun
 << < > >>
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031   

Tags

No tags in this Blog

Announce

Choose a skin



Links

     

    13 Apr 2012 

    در اين سراي بي کسي

    چکامه: هوشنگ ابتهاح

    Admin · 6 views · 0 comments
    15 Jan 2012 

    چکامه: فريدون مشيري




    بي تو مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق ديوانه كه بودم!

    در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
    باغ صد خاطره خنديد
    عطر صد خاطره پيچيد.

    يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
    پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
    ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
    تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
    من همه محو تماشاي نگاهت

    آسمان صاف و شب و آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    يادم آيد
    تو به من گفتي:
    ازين عشق حذر كن!
    لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
    آب، آيينه ي عشق گذران است
    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
    باش فردا، كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

    با تو گفتم :
    حذر از عشق؟
    ندانم
    سفر از پيش تو؟
    هرگز نتوانم
    روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
    چون كبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من، سنگ زدي
    من نرميدم، نگسستم...
    باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم»
    تا به دام تو درافتم
    همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

    اشكي از شاخه فرو ريخت
    مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
    اشك در چشم تو لرزيد
    ماه بر عشق تو خنديد

    يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم
    نگسستم، نرميدم

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
    نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!
    بي تو، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.

     

    Admin · 15 views · 0 comments
    30 Oct 2011 

    شعري از احمد شاملو


     



    در اينجا چار زندان است



    به هر زندان دو چندان نقب،



    در هر نقب چندين حجره،



    در هر حجره چندين مرد



    در زنجير...



     



    از اين زنجيريان،



    يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني



    به ضرب دشنه اي کشته است.



     



    از اين مردان،



    يکي، در ظهر تابستان سوزان،



    نان فرزندان خودرا،



    بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد



    آغشته است.



     



    از اينان، چند کس،



    در خلوت يک روز باران ريز،



    بر راه ربا خواري نشسته اند



    کساني، در سکوت کوچه،



    از ديوار کوتاهي به روي بام جستند



    کساني، نيم شب،



    در گورهاي تازه،



    دندان طلاي مردگان را مي شکسته اند.



     



    من اما هيچ کس را



    در شبي تاريک و توفاني نکشتم



    من اما راه بر مردي ربا خواري نبستم



    من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم .



     



    در اين جا چار زندان است



    به هر زندان دو چندان نقب و



    در هر نقب چندين حجره،



    در هر حجره چندين مرد در زنجير...



     



    در اين زنجيريان هستند مرداني



    که مردار زنان را دوست مي دارند.



    در اين زنجيريان هستند مرداني



    که در رويايشان هر شب زني



    در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد.



     



    من اما در زنان چيزي نمي يابم



    - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -



    من اما در دل کهسار روياهاي خود،



    جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني



    که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،



    با چيزي ندارم گوش.



    مرا گر خود نبود اين بند،



    شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،



    مي گذشتم از تراز خاک سرد پست...



     



    جرم اين است



    جرم اين است



     



     


     


    Admin · 17 views · 0 comments
    03 Apr 2011 

    شعري از سياوش کسرايي

    بهاريه ي زيبايي اززنده ياد سياوش کسرايي:

    يکي دو روز ديگر از پگاه
    چو چشم باز مي کني
    زمانه زير و رو
    زمينه پرنگار مي شود

    زمين شکاف مي خورد
    به دشت سبزه مي زند
    هر آنچه مانده بود زير خاک
    هر آنچه خفته بود زير برف
    جوان و شسته رفته آشکار مي شود

    به تاج کوه
    زگرمي نگاه آفتاب
    بلور برف آب مي شود

    دهان دره ها
    پر از سرود چشمه سار مي شود

    نسيم هرزه پو
    ز روي لاله هاي کوه
    کنار لانه هاي کبک
    فراز خارهاي هفت رنگ
    نفس زنان و خسته مي رسد
    غريق موج کشتزار مي شود

    در آسمان
    گروه گله هاي ابر
    ز هر کناره مي رسد
    به هر کرانه مي دود
    به روي جلگه ها غبار مي شود

    در اين بهار آه ...!
    چه يادها
    چه حرف هاي نا تمام
    دل پر آرزو
    چو شاخ پر شکوفه باردار مي شود

    نگار من
    اميد نوبهار من
    لبي به خنده باز کن
    ببين چگونه از گلي
    خزان باغ ما بهار مي شود

    Admin · 73 views · 0 comments
    05 Dec 2010 

    شعری از صائب تبریزی

    موج شراب و موجه ی آب بقا یکی است
    هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی است

    خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات
    از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است
     
    این ما ومن نتیجه ی بیگانگی بود
    صد دل به یکدیگر چو شود آشنا، یکی است 
    از چشم پاک بین نبود رسم امتیاز
    در آفتاب، سایه شاه و گدا یکی است 
    ار حرف خود به تیغ نگردیم چون قلم
    هر چند دل دونیم بود، حرف ما یکی است 
    «صائب» شکایت از ستم یار چون کند
    هر جا که عشق هست، جقا و وفا یکی است 
    Admin · 86 views · 0 comments

    1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  Next page

    پيوند ، در بر گيرنده مسائل فرهنگي است.

    پيوند ، با باور به پذيرش فرهنگهای های گوناگون ، اين زمينه را فراهم ميگرداند تا آگاهي ها ، اندوخته ها و آزمون های فرهنگيان را با امانتداری بازتاب دهد.

    پيوند ، تلاش مينمايد تا وسيله يي برای نزديکي ، همبستگي ، تعاون و همکاری ميان ديدگاه های متفاوت فرهنگي گردد.