Last Comment

Calendar

July 2009
MonTueWedThuFriSatSun
 << < > >>
  12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

Who's Online?

Member: 0
Visitor: 1

Tags

No tags in this Blog

Announce

rss Syndication

Choose a skin



Links

     

    23 May 2009 

    شعری از عطار

    يافت مرد گورکن عمر دراز   

    سائلي گفتش که چيزی گوی باز
     

    تا چه عمری گور کندی در مغاک  

    از عجايب هيچ ديدی زير خاک
     

    گفت اين ديدم عجايب حسب حال  

    کاين سگ نفسم همي هفتاد سال 

    گور کردن ديد و يک ساعت نمرد  

    يک دمم فرمان يک طاعت نبرد 

     
    Admin · 13 views · 0 comments
    23 May 2009 

    شعری از مولانا


    چه روی داد که آهن دلان صخره شکن

    ستاده اند در آنسوی شيشه های زمان 

    نه هيچ بادی از سوی خاوران برخاست 

     نه هيچ ابری در سکوت آفتاب گريست
    Admin · 18 views · 0 comments
    21 Apr 2009 

    چکامه يي از هوشنگ ابتهاج

    نگاه آشنا 

     ز چشمی که چون چشمه آرزو
    پر آشوب و افسونگر و دل رباست
    به سوی من آید نگاهی ز دور
    نگاهی که با جان من آشناست
    تو گویی که بر پشت برق نگاه
    نشانیده امواج شوق و امید
    که باز این دل مرده جانی گرفت
    سرآٍسیمه گردید و در خون تپید
    نگاهی سبک بال تر از نسیم
    روان بخش و جان پرور و دل فروز
    برآرد ز خاکستر عشق من
    شراری که گرم است و روشن هنوز
    یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
    در آن پُر فِسون چشم راز آشیان
    تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
    نواهای خاموش سرگشتگان
    ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
    به سویم فرستاده آید نگاه
    تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
    که خاموش مانده ست از دیرگاه
    از آن دور این یار بیگانه کیست؟
    که دزدیده در روی من بنگرد
    چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
    که بر روی زرد چمن بنگرد
    به سوی من آید نگاهی ز دور
    ز چشمی که چون چشمه آرزوست
    قدم می نهم پیش، اندیشناک
    خدایا چه می بینم؟ این چشم اوست
    Admin · 19 views · 0 comments
    14 Mar 2009 

    شعر ديگری از رهي

    سوزد مرا سازد مرا 

    ساقي بدی پيمانه ای ، زان مي که بي خويشم کند
    برحسن شورانگيز تو ، عاشقتر از پيشم کند 

    زان مي که در شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم
    غافل کند از بيش و کم ، فارغ از تشويشم کند 

    نور سحرگاهي دهد ، فيضي که ميخواهي دهد
    با مسکنت شاهي دهد ، سلطان درويشم کند 

    سوزد مرا سازد مرا ، در آتش اندازد مرا
    وزمن رها سازد مرا ، بيگانه از خويشم کند 

    بستاند اين سروسهي ، سودای هستي از رهي
    يغما کند انديشه را ، دور از بد انديشم کند

     
    Admin · 13 views · 0 comments
    31 Jan 2009 

    شعری از رهي

    غباری در بياباني 

     
    نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهي
    نه بر مژگان من اشکي ، نه بر لبهای من آهي 

    نه جان بي نصيبم را ، پيامي از دل آرامي
    نه شام بي فروغم را ، نشاني از سحرگاهي 

    نيابد محفلم گرمي ، نه از شمعي نه از جمعي
    ندارد خاطرم الفت ، نه با مهری نه با ماهي 

    پديدار اجل باشد ، اگر شادی کنم روزی
    نه بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهي

     
    کيم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
    نه آرامي ، نه اميدی ، نه همدردی ، نه همراهي 

    گهي افتان و خيزان ، چون غباری در بياباني
    گهي خاموش و حيران ، چون نگاهي بر نظرگاهي 

    رهي ، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
    به اقبال شرر نازم ، که دارد عمر کوتاهي
     
    Admin · 20 views · 0 comments

    1, 2, 3, 4, 5  Next page