23 May 2009
يافت مرد گورکن عمر دراز
سائلي گفتش که چيزی گوی باز
تا چه عمری گور کندی در مغاک
از عجايب هيچ ديدی زير خاک
گفت اين ديدم عجايب حسب حال
کاين سگ نفسم همي هفتاد سال
گور کردن ديد و يک ساعت نمرد
يک دمم فرمان يک طاعت نبرد
23 May 2009
چه روی داد که آهن دلان صخره شکن
ستاده اند در آنسوی شيشه های زمان
نه هيچ بادی از سوی خاوران برخاست
نه هيچ ابری در سکوت آفتاب گريست
21 Apr 2009
نگاه آشنا
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرآٍسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پُر فِسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش، اندیشناک
خدایا چه می بینم؟ این چشم اوست
14 Mar 2009
سوزد مرا سازد مرا
ساقي بدی پيمانه ای ، زان مي که بي خويشم کند
برحسن شورانگيز تو ، عاشقتر از پيشم کند
زان مي که در شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بيش و کم ، فارغ از تشويشم کند
نور سحرگاهي دهد ، فيضي که ميخواهي دهد
با مسکنت شاهي دهد ، سلطان درويشم کند
سوزد مرا سازد مرا ، در آتش اندازد مرا
وزمن رها سازد مرا ، بيگانه از خويشم کند
بستاند اين سروسهي ، سودای هستي از رهي
يغما کند انديشه را ، دور از بد انديشم کند
31 Jan 2009
غباری در بياباني
نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشکي ، نه بر لبهای من آهي
نه جان بي نصيبم را ، پيامي از دل آرامي
نه شام بي فروغم را ، نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي ، نه از شمعي نه از جمعي
ندارد خاطرم الفت ، نه با مهری نه با ماهي
پديدار اجل باشد ، اگر شادی کنم روزی
نه بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهي
کيم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامي ، نه اميدی ، نه همدردی ، نه همراهي
گهي افتان و خيزان ، چون غباری در بياباني
گهي خاموش و حيران ، چون نگاهي بر نظرگاهي
رهي ، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم ، که دارد عمر کوتاهي
2008-08-06 @ 19:11:01
by Admin